اعصابم خورده حسابی.
فروردین پارسال یه گوشی جدید گرفتم. دو و نیم ناقابل هم داده بودم براش.
فروردین امسال دزدیدنش ازم ![]()
رفتم شکایت تنظیم کردم حالا امروز جوابش اومد. قرار منع تعقیب! ![]()
اونم واسه چی؟ چون شواهد مبنی بر سرقت گوشی کافی نیست ![]()
یکی نیست بگه آخه مسخره ها، گوشیمو از کیفم در آوردن بلافاصله زنگ زدم خاموش
بود یعنی گوشیه قهر کرده گذاشته رفته؟
من گوشی مو می خواااااااام ![]()
خیلی دلم می خواد حیوون خونگی داشته باشم. ولی چون می ترسم بمیرن این کارو
نمی کنم. خیلی اذیت می شم بعدش.
دیروزم یه ماهی کوچولو داشتم مرد ![]()
چهار سال پیشم بود. چهار عید سر سفره ی هفت سین می ذاشتمش.
از دیشب که مرد، هنوز ناراحتم.
داشتم با خودم فکر می کردم طرز فکرم خودخواهانه س. این که به خاطر ترس از
مردنشون و ناراحت نشدن خودم، حاضر نیستم بپذیرمشون.
سعی کردم خودمو بذارم جای ماهیم.
برای عید 95 که اومد خونه ی ما، شاید اگه هر جای دیگه می رفت، چند روز یا چند ماه
فقط زنده می موند. همون موقع که کوچولو بود از دنیا می رفت.
بزرگ نمی شد، بهارای بیشتری رو نمی دید.
ولی اومد پیش من. با علاقه و حوصله ازش مراقبت کردم. هی که بزرگ شد، خونه ی
بزرگتری بهش دادم.
باهاش حرف زدم، براش ذوق کردم، بهش عشق دادم.
چیزایی که شاید هیچ جای دیگه ای نمی تونست داشته باشه.
شاید باید طرز فکرمو عوض کنم.
چند روز پیش تولد عشقم بود. ولی پیشش نبودم.
تمام تعطیلات عید رو اینجا بود. بعدش من باهاش رفتم اصفهان.
ولی خب کار پیش اومد و برگشتم خونه وگرنه می موندم تا بعد از تولدش.
البته خونه ی مادرشوهرمم خیلی راحت نیستم. همه ش مهمون دارن.
مهمون زیاد برای من خسته کننده س. آدم انگار هیچ وقتی برای خودش نداره.
حتی حریم خصوصی هم نداره. خوشم نمیاد اصلا.