لعنتی چرا وضع این مملکت درست نمی شه. چرا همه ی فشارا رو مردمه.
قبلا شاید کمتر اینا رو حس می کردم. ولی الان که می خوام ازدواج کنم و باید خونه
بگیریم، وسایل خونه رو تهیه کنیم، عروسی بگیریم و کلی کار دیگه، واقعا داره بهم
فشار میاد. یعنی به هر دومون. همینطور به خونواده هامون.
آخه گناه ما چیه تو این بازه ی زمانی می خوایم سر و سامون بگیریم.
خدا؟
می شه یه چمدون پر از پولای درشت بفرستی بیاد پایین؟
وبلاگمو پاکسازی کردم. از بیخ و بن شاخ و برگ اضافه شو چیدم.
وقتی مرور می کردم مطالبشو، دیدم بار اول 23 اسفند 95 از شکیب نوشتم.
هیچ ایده ای نداشتم که یه سال بعد، یعنی 21 اسفند 96 بهم پیشنهاد ازدواج می ده.
یه مطلب هم آبان 96 از یکی از همکارای خانمم دیدم. دختری که مهربون بود و همیشه
از من تعریف می کرد. اون موقع نمی دونستم بدون اینکه بخوام رقیب عشقیشم.
اون شکیب رو دوست داشت و شکیب منو.
پیغام پسغامایی هم که به وسیله ی یکی دیگه از همکارامون به شکیب می رسوند
بی نتیجه موند. بعدشم استعفا داد و رفت.
یادمه پارسال بعد از اینکه شکیب ازم خواستگاری کرد، یه روز اتفاقی دختره رو دیدم.
دست چپمو گرفت و برام آرزو کرد به زودی یه حلقه از عشق با یه آدم خوب دستم بره.
نگفتم بهش به زودی این اتفاق با آقای شکیب برام میفته.
یکی دیگه از دخترای همکارم هم عاشق شکیب شده بود.
جالبه رابطه م با اون اصلا خوب نبود بر خلاف این یکی.
دلم برا کارم تنگ شد. برا همکارام. واسه اون حال و هوای صمیمی که داشتیم.
حتی واسه روزای کاری شلوغ و جدی مون.
یکشنبه شب قرار بود خواهر شوهرم اینا که اومدن شهر ما بیان خونه مون.
هر چی نشستیم و نشستیم نیومدن تا طرفای ده و نیم. زنگ که زدن رفتم پیشوازشون.
اومدن تو حیاط سلام احوالپرسی و روبوسی کردن بعد خواهر شوهرم گفت یکی از فامیلاشون
همراشونه می خواد منو ببینه. گفتم باشه. رفت صداش زد اومد دم در.
سرمو که بلند کردم دیدم شکیب پشت دره 
حسابی سوپرایز شدم. جیغ کشیدم و اسمشو گفتم. اومد داخل بغلم کرد 
چند دقیقه همونطور تو بغل هم بودیم. داشتم از دلتنگی می مردم واسه همینم دلم
نمی خواست از آغوشش در بیام. خدایا خیلی خوب بود.
ولی خب امروز صبح باید بره. باز باید با تماس تصویری ببینمش.
الان کنارم خوابیده. دلم می خواد بچسبم بهش ولی جفتمون یه عادت بد داریم.
اونم اینه که چسبیده به هم خوابمون نمی بره. باید واسه تکون خوردن آزاد باشیم.
شب مزخرفی رو گذروندم. کلافه م.
کاش عشقم پیشم بود. به آغوشش نیاز دارم. به بوسه هاش.
به اینکه سرمو بذارم رو سینه ش و آروم بگیرم.
اَه...
از همه چیز بدم میاد.