دو هفته پیش شکیب یه خرگوش کوچولو برام خریده بود. خيلی ریزه میزه بود بچه بود هنوز. 

خیلی دوسش داشتم. سفید سفید بود، بعد دور چشماش سیاه کشیده بود. 

گوشاشم سیاه بود با یه ذره از پشتش. فضولی می کرد مث چی. هر جا می رفتم دنبالم می اومد. 

حالا امروز خرگوشکم مرد. اینقد گریه کردم که نگو. هنوزم اشکم درمیاد یادش میفتم 



تاريخ : جمعه سی ام شهریور ۱۳۹۷ | 16:14 | نویسنده : مژگان |

امروز می ریم تهران خونه ی خواهر شوهر.

راستش دوست ندارم برم دلیلشم نمی دونم. ولی چون یه بار واسه نرفتن شکیب رو

پیچونده بودم، این بار دیگه چیزی نگفتم. بریم یه دو سه روز خونه ی خواهر شوهر جون. 

تازه امشب به شکیب گفتم سر راه توی قم بریم سر خاک مادربزرگم. گفت باشه. 

مرداد 94 آخرین باری بود که رفتم سر خاکش. مادربزرگم هنوز منو با همسرم ندیده.

می دونم ذوق می کنه برم دیدنش. 



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۷ | 2:24 | نویسنده : مژگان |

خوابم نمیاد. واسه خودم همینطوری توی گوشی می چرخم. 

آقای همسر خواب تشریف دارن. یه جا هم بند نیست همه ش می چرخه.

حالا من بخوابم تا صبح به زور دو بار جا به جا بشم. ولی شوهر جان نهایتا ده دقیقه بی حرکت بمونه.

 بگیرم بخوابم. باز صبح مادر شوهر می گه تو تا 11 خوابی فردا چطور می خوای به کارات برسی 



تاريخ : سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۷ | 3:32 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.