گاهی اونقدر حالت بده که هیچی آرومت نمی کنه جز یه آغوش... که همونم نداری.
دلم گرفته. توی سکوت مطلق فرو رفتم. ذهنم شدید درگیره. کار درست کدومه؟
از تنهایی متنفرم. از اینکه نمی دونم باید چیکار کنم.
روزم شدید شلوغ بود. واقعا خسته م. چرا نمی رم بخوابم؟
دیدم لیوانم محبوب واقع شد گفتم عکسشو بذارم جاودانش کنم 
این وسط لاکای نصفه نیمه و ناخنای چنگال عقاب مانند خودمو فاکتور بگیرین 
عاقاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 
لیوانم ترک برداشت حالا آب ازش می ریزه. دوسش داشتم این لیوانه رو خب 
چند سال پیش گرفته بودمش چون در داشت می تونستم راحت بذارم تو کیفم.
بعد همیشه و همه جا توی کیفم بود.
عاقااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 
من لیوانمو می خوام 
لیوان صورتی که هنوز نمی دونم شکل یه بچه خرس کارتونی روشه یا یه بچه موش 
جلو موهامو کوتاه کردم خیلی بهم میاد. خوجل موجل تر شدم 
همون روزی که با جاوید رفتم آرایشگاه کوتاه کردم. یه کم هم ابروهام باریک تر
از همیشه شد. ولی قشنگه بازم.
کلا می دونستم این آرایشگره روال کارش نازک کردن ابروئه. به جاوید هم گفتم کارش
جالب نیست ولی می رم پیشش 
روم نمی شد بگم برسونتم آرایشگاهی که همیشه می رفتم. اون سر شهر بود.
واسه همینم آرایشگاهی رفتم که قدیما می رفتم و نزدیک خونه ی خودشون بود.
در واقع نزدیک خودمونم هست. چون یه خیابون فاصله ی خونه هامونه.
امروز برای اولین بار یه دوست هشت ساله رو دیدم.
دوستی که رابطه م باهاش از یاهو مسنجر شروع شد و بعد همدم لحظه های دلتنگی
هم شدیم. با هم درد دل می کردیم و آروم می شدیم.
حالا اون فارغ از عشق ده ساله ی بی سرانجامش، ازدواج کرده و شوهری داره که
به جرأت می تونم بگم فوق العاده س. مردی که من امروز دیدم عالی بود.
واقعا خدا رو شکر که محسن خودش از زندگی راضیه کنار رفت تا علی رضا بیاد و با همه ی
وجود خوشبختش کنه. علی رضایی که از راضیه کوچیک تره.
ولی مگه مهمه؟
به خدا که اینا همه ش توجیهه و بهونه س برای انجام ندادن و قدم نذاشتن توی ترس ها.
کلی امروز من و راضیه با هم قدم زدیم. خرید رفتیم. صحبت کردیم.
تهشم با شوهرش رفتیم شام خوردیم و بعد رفتن شهر خودشون.
روز خوبی بود خیلی خوش گذشت.
نباید برای خریدای عروسی با مامانم اینا می رفتم بیرون.
صبح جاوید گفت عصر بعد از کار یه جلسه داریم گفتم باشه. بعد یادم افتاد باید بریم
واسه خریدای الهام. بهش گفتم اگه اشکالی نداره جلسه رو بندازیم فردا. گفت باشه.
اصلا دلم گرفت. یاد دو سال پیش افتادم خریدای عقدشون. اون موقع هم بعد از هر بار
خرید، قد خری واسه تنهایی خودم گریه می کردم. حالا الانم باز همونطور شد.
انگار درونم یه حفره تا بی نهایت باز شده و تمام اندوه عالم ریخته توی وجودم.
منم دلم می خواد. خیلی دلم می خواد. اونقدر که می خوام بمیرم از بس دلم می خواد.

مدتیه همه ش سردرد دارم.
ولی نمی دونم چرا تا الان بهش فکر نکرده بودم که ممکنه از بی خوابی باشه.
کلا من شبانه روزی پنج ساعت می خوابم که همونم پیوسته نیست.
خیلی افتضاحه باید درستش کنم.
جایزه که نمی دن به نخوابیدن.
امشب حس و حال خوبی دارم و با اینکه یه ربع به 3 صبحه، ولی پر از انرژیم 
و اما...
درود بر تو ای بهمن ماه باشکوه 
باید بهترین باشی و بهترین ها را به من ارزانی داری 
زیرا که من لایق بهترین ها هستم 
خلاصه اینکه یه دو سه اتفاق فوق عالی و قشنگ و بی نظیر و همه جانبه،
بریز بیاد تو زندگی مون یه حالی ببریم از بهمن 96 زندگی مون 

اینی هم که گفتم خواهش نبود. امر و فرمایش بود 
