الان گذرا دیدم از تلویزیون یه فیلم داره پخش می شه که مورچه توش زیاد بود.
مث اینکه حمله کرده باشن و اینا. یاد فیلم مورچه ها افتادم که خیلی سال پیش
از تلویزیون خودمون پخش شد. فک کنم اون موقع دوره ی راهنمایی بودم.
اون زمان نه ماهواره بود، نه موبایل. یه تلویزیون بود با یه تلفن ثابت.
تلویزیون هم فقط شبکه ی یک و دو رو داشت. بعدش شبکه سه هم اومد.
تنها سرگرمی مون همون تلویزیون دیدن بود. شبکه دو هر شب ساعت 9، شبکه یک هم
هر شب ساعت 10 سریال داشت و هفته ای پخش می شدن. یادش بخیر.
سریال هایی مثل پدر سالار، مث در پناه تو، تله تئاتر های ترسناکی مث تله موش
و قطار ارواح که عاشقشون بودم.
اما فیلم مورچه ها که داستانش حمله ی مورچه ها به یه شهر بود. اونقدر تعدادشون
زیاد بود که به هر کی می رسیدن در عرض چند ثانیه فقط اسکلتش می موند.
آخر فیلم قرار شد سد رو بشکونن تا آب سد مورچه ها رو ببره. یکی از دینامیتا منفجر
نشد و شخصیت پسر فیلم رفت درستش کنه. منفجر بشه و نشه به هلیکوپتر رسید
و نجات پیدا کرد. این برامون اوج هیجان بود.
یادمه فرداش توی مدرسه با همکلاسیام در موردش صحبت می کردیم. یکی از دخترا اسمش
یادم نمیاد فقط می دونم فامیلش پور حاجی بود. می گفت اونجا که سد داشت منفجر
می شد برا پسره آیة الکرسی خوندم تا نجات پیدا کنه. چقد خندیدیم.
چقد ساده بودیم. ما دهه شصتیا هنوز هم از یه جنس دیگه ایم.
یاد همه ی روزای خوب گذشته بخیر 
امروز خیلی کلافه بودم. نمی دونم چرا. شاید چون سرما خوردم.
سر کار هم نرفتم. گرفتم خوابیدم. الانم سردرد دارم.
کلا حس و حال قاطیه و خوب نیست.
دلم لحظه های دو نفره می خواد.
قدم زدن، آغوش، بوسه، دست همو گرفتن، حرفای قشنگ زدن، خندیدن، با هم بودن...
راستی...
داشتنش چطوریه؟
روزهای خوب ساختنی هستن 
و من روزهای فوق العاده ای می سازم 
سلام تیر ماه 
خوش اومدی 