امروز همه تو گروه خانوادگی عکسای ولنتاینشون رو گذاشته بودن. راستش دلم گرفت.
هیچ وقت کادوی ولنتاین از کسی نگرفتم. نمی دونم چه حسی داره یکی واسه روز عشق
بهت کادو بده. حتما حس نابی داره.
یه چیزی یادم اومد. چند سال پیش، بایت فایت که بازی می کردم، روز ولنتاین یکی از پسرا
اومد یه لینک بهم داد. گفت بانوی محبوب برای محبوب ترین بانو. لینک بازی لیدی پاپیولار بود.
دلم گرفته. ولی نباید اینطوری باشه. باید حالم خوب باشه. باید خوشحال باشم.
هم اکنون مارکوپلو یه سفر به شمال دعوت شد برای شرکت تو یه سمینار ولی نپذیرفت 
اگه می رفتم باید با فرشید می رفتم. حالا اونم دعوت نمی شه. چون من ارشدش بودم
و نپذیرفتم. حالا که نوشتمش حس بدی بهم دست داد. نکنه ظلم کردم در حقش؟
چون سمینار خیلی مهمیه. حالا چیکار کنم. روم نمی شه دوباره بگم قبول می کنم 
دو روز دیگه ولنتاینه. امروز خیلیا رو دیدم مشغول خریدن کادو بودن. یه جا یه خانم و آقا
اومده بودن واسه هم کادو بگیرن. جوری هم همدیگه رو نگاه می کردن و حرف می زدن
که غبطه خوردم بهشون.
چه ساده می شه خوشحال بود و از چه چیزهای سطحی لذت برد.
عصری خیلی تصادفی توی تلویزیون سه تا از کارتونای زمان بچگی و نوجوونیمو دیدم.
بابا لنگ دراز، چوبین و وروجک 
دلم خیلی برای اون روزا تنگ شد. واسه بچگیام. واسه روزای نوجوونی. واسه بی خبری.
نهایت دغدغه م درس و مدرسه بود. آینده رو جور دیگه ای تصور می کردم.
سن و سال فعلیم برام خیلی دور بود. خیلی بزرگ بود. اما خب.
الان اونجام. هنوزم شیطنت های کودکی با منه و هنوزم به کارتون دیدن علاقه دارم.
کودک درونم هنوز همون دختر بچه ی شیطونه.