چه لحظه های غریبی. دلتنگی امونمو بریده. پر از فریادم.
آی خدا، خدا جونم، به خدا منم هستم. می شه یه نگاه کوچولو بهم بندازی؟
جای دوری نمی ره. فقط آروم می شم. خیلی وقته گمش کردم.
خدا از گلایه ها خسته م. یه کاری کن بتونم یه نفس راحت بکشم.
یه کاری کن وقتی می خندم تهش اشک نریزم. یادم نمیاد خندیدن بدون بغض چطوری بود.
خدا جونم می شنوی؟
تاريخ : جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 0:41 | نویسنده : منِ گذشته |