خواهرم واسه هالووین یه جشن مفصل با شام و پذیرایی ترتیب

داده بود. البته هدف بیشتر دور هم جمع شدن فامیل بود.

ما ماشینمونو فروخته بودیم و هر چی دنبال اون ماشین مورد نظرمون

می گشتیم، پیدا نمی شد.

حالا جالب اینجاست من و شوهر جان از شوق خوزستان رفتن

و جشن هالووین، ماسک و لباس هم آماده کرده بودیم.

قشنگ هشت ماه بود خوزستان نرفته بودیم.

جفتمون شدید دلمون می خواست بریم و از پیدا نشدن ماشین

مورد نظرمون حسابی ناراحت بودیم.

هالووین روز پنجشنبه دهم آبان بود.

از اون طرف هم مامانم اینا حسابی منتظر بودن که بریم.

چهارشنبه صبح بهشون گفتم که ماشین پیدا نکردیم و

احتمالا اومدنمون کنسله. همه تو ذوقشون خورد حسابی.

خلاصه ظهر شکیب زنگ زد که یه سمند خریده اندازه ای که

کارمون راه بیفته باهاش بریم خوزستان و برگردیم.

گفت چمدونو ببند پنجشنبه صبح زود راه بیفتیم.

منو می گی انگار دنیا رو بهم دادن.

آدم وقتی می ره سفر، اولش شاد و شنگوله.

ولی همه چیز به سرعت برق و باد می گذره و تا چشم رو هم بذاری،

می بینی سفر تموم شده و باید برگردی.

شکیب می گفت اگه دوست داری بمون. گفتم نه.

اینجا نه که کسی از خانواده و فامیل و دوستای قدیمیم نیست،

خیلی اذیتم.

خانواده ی شوهرم هست. دوست هم پیدا کردم ولی نه.

شهر خودم یه چیز دیگه س.

احساس می کنم از نظر روحی نیاز دارم یه مدت نزدیک

خانواده و دوست و فامیلم باشم.

آخه اونجا که بودیم، هم واسه هالووین دور هم جمع شدیم،

هم یه شب دعوت داشتیم خونه ی دختر خاله م باز دور هم بودیم.

ولی از طرفی هم دلم نمی خواد از خونه و زندگیم دور بمونم.

خلاصه که نه هیچ جا شهر خود آدم می شه، نه خونه ی خود آدم.



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳ | 0:48 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.