یکشنبه ی دو هفته پیش بود که خواهرام با داداشم و خانمش

اومدن اصفهان. زن داداشم یه ورکشاپ ثبت نام کرده بود.

کلاسشو که رفت جمع و جور کردیم با هم رفتیم شمال.

شهر شاندرمن روستای امامزاده شفیع ویلا گرفتیم.

عجب جایی بود. یه سمتش جنگل، یه سمتش رودخونه.

البته فقط ویلای ما و یکی دیگه لب رودخونه بودن و باز فقط

ویلای ما بود که یه آلاچیق بالای رودخونه داشت.

شبا واسه خودمون می نشستیم تو آلاچیق یا می رفتیم پایین

درست لب رودخونه می نشستیم. هوا هم خنک بود و لذت بخش.

روزا این شهر و اون شهر می رفتیم.

کنار دریای گیسوم، آبشار ویسادار، ییلاق ماسال، تالاب انزلی و ...

تالاب انزلی واقعا زیبا بود. ولی از ییلاق ماسال خیلی خوشم نیومد.

سه شب شاندرمن بودیم. بعد جمع و جور کردیم بریم رامسر.

ناهار رو رفتیم رستوران یه عده رو دیدیم از رامسر می اومدن.

وقتی فهمیدن قصد رامسر رفتن داریم گفتن ما از هوای فوق العاده دم

و شرجی رامسر فرار کردیم اومدیم سمت جنگل های گیلان.

می گفتن اصلا نمی شه اونجا موند.

خودمونم آب و هوای رامسر رو چک کردیم دیدیم راست می گن

رطوبت و دماش واقعا بالاست.

خلاصه که منصرف شدیم و دو شب دیگه هم شاندرمن توی

ویلای خودمون موندیم.

بازار رشت رو هم دوست داشتم. کلی هم خرید کردیم و سوغاتی خریدیم.

در کل سفر خوبی بود. تا حالا یه سفر فقط به گیلان نداشتم.

همیشه از شهرهای مازندران شروع می شد و به مازندران هم ختم می شد.

این بار توی جنگل های گیلان، کنار دریای گیلان، زیر بارون،

واقعا حس شعر باز باران رو با همه ی وجود درک کردم.



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ | 11:7 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.