دیروز پیانو خریدم
البته ساز مورد علاقه م گیتاره. ولی به خاطر مشکل عرق کردن
دستام مجبور شدم بذارمش کنار.
حالا باید از نو پیانو رو شروع کنم.
امروز یه ده جلسه کلاس دانلود کردم قبل از رفتن سر کلاس
یه مقدار تمرین کنم یه چیزی یاد بگیرم که صفر صفر نباشم.
ولی فک کنم استاد داشتن یه چیز دیگه س.
حالا یکی دو ماه خودم کار کنم ببینم چطور می شه چقدر راه میفتم،
بعد می رم کلاس و درست حسابی شروع می کنم.
شایدم همین فردا رفتم کلاس ثبت نام کردم ![]()
خیلی وقته می خوام برم شهر لوازم خانگی اما جور نشده برام.
اینقدر که همه جا تبلیغاتشو با چهره ی پژمان جمشیدی می بینم،
دوس دارم برم ببینم چه خبره. چیا دارن.
حالا با آقای شوهر جان صحبت کنم ببینم فردا اوکیه بریم یا نه.
البته از یه طرف هم می ترسم برم ![]()
گاهی وقتا همینطوری بدون نیاز به خرید می ریم بیرون، بعد
دوتایی با دست پر برمیگردیم خونه
اونم چیزایی که لازم نداریم ولی دیدیم دلمون خواسته خریدیم.
نمونه ش همین چند روز پیش بود.
رفتیم واسه شکیب کاپشن بخریم، بعد دوتا پیرهن ست هم
از همونجا خریدیم!
اون از رنگ پیرهنه خوشش اومد، منم چون اون خرید دلم خواست!
دوباره می خواست یه دونه از همون پیرهنا مدل کلاه دارشم
برداره باز ست کنیم که نذاشتمش دیگه
خود پیرهنه بدون کلاه هر کدوم نهصد تومن بود.
کلاه دارش هر کدوم یک و دویست.
نمی دونم همونم که خریدیم واسه چی مون بود
چشممون دید، دلمون خواست.
حالا شهر لوازم خانگی پر از وسایل خونگی و گرون باید باشه.
خدا رحم کنه ![]()
همسایه ی طبقه بالامون یه دختر کوچیک سه چهار ساله داره.
این بچه از صبح تا نصف شب، در حال دویدن و بپر بپر کردنه.
بعد صدای پاش به شکل ضربه های خیلی بدی از سقف شنیده می شه.
یه بار که داشت باز بپر بپر می کرد، ناخودآگاه این شعر اومد تو ذهنم:
کره الاغ کدخدا، یورتمه می رفت تو کوچه ها
از اون روز اسم دختره رو گذاشتم کره الاغ کدخدا.
امشب باز صدای صدای یورتمه رفتن کره الاغ کدخدا می اومد.
خیلی زیاد. بیشتر از همیشه. جوری که واقعا اعصابم خورد شد.
اونقدر که خواستم پاشم برم بالا پشت بوم و هی بپر بپر کنم رو سرشون.
بعد اگه باباش اومد بالا که ببینه چه خبره، بگم این صداییه
که هر روز خدا ما داریم از شما می شنویم.
بعد یه چیز بهتر به ذهنم رسید.
پاشدم رفتم تلویزیون رو روشن کردم و موزیک گذاشتم.
صداشم تا جایی که می شد بالا بردم. خودمم باهاش می خوندم.
یه کم بعد دیدم بالاییا خفه شدن. فک کنم فهمیدن.
اگه بازم کره الاغ کدخدا بخواد یورتمه بره، بازم تکرارش می کنم.
انگار اعصاب دارم.
الان داشتم از کنار پنجره رد می شدم یهو چشمم افتاد به یه
ستاره که داشت سو سو می زد.
اصلا دلم یه جوری شد.
لامپا رو خاموش کردم تا بیرون بیشتر معلوم شه. آسمون
بهتر مشخص باشه.
به پنجره نزدیک تر شدم. ستاره ها و سیاره های بیشتری دیدم.
دلم غش رفت. نمی دونم آخرین بار کی به آسمون شب و
ستاره ها نگاه کرده بودم.
یاد بچگیام افتادم که عاشق فضا بودم. همیشه کتابای
ایزاک آسیموف دستم بود و می خوندم.
ولی حالا اینقدر درگیر کار و زندگی شدم که یادم نمیاد
قبل از امشب، کی آسمون و ستارهاشو دیدم.
اون وقتا می رفتم تو حیاط خونه مون و از سکوت و آرامش
شب لذت می بردم.
راستش گوشی هم نبود اون موقع. اگه بود هم از این دکمه ای
ساده ها بود که نهایتش یه کتاب می شد از برنامه ی جاوا
روش بخونی.
مث الان نبود که دنیا توی یه گوشی تو دستمونه.
البته دنیای مجازی. چون از دنیای واقعی دور شدیم.
اگه دور نشده بودم، امشب اینقدر با اتفاقی دیدن سوسوی
یه ستاره دلم غش نمی رفت.
برم ستاره ها رو تماشا کنم.
امشب، انگار تازه دوباره کشفشون کردم.