پنجشنبه شانزدهم آذر ماه، تولدم بود.
این بار بالاخره من و آقای شوهر کنار هم بودیم.
سال های قبل واسه تولدم همیشه اون اصفهان بود من خوزستان.
برنامه داشتم واسه غروب پنجشنبه که بیرون بریم و یه
جشن کوچیک دو نفره بگیریم. ولی نشد.
دوست شوهر جان بهش زنگ زد که پنجشنبه تولد دختراشه
و ارکستر دارن. اصرار کرد که حتما بریم.
باز خانمش هم با من تماس گرفت و دعوتمون کرد.
گفتم تولد خودمه و برنامه دارم. گفت قبلش برو یا فرداش.
خلاصه اینقدر اصرار کرد که گفتم باش.
حالا تولد دخترای اونا یکی هفتم آذر بود یکی هفدهم.
خلاصه رفتیم دوتا کادوی غول پیکر واسه بچه ها گرفتیم.
به عمرم کسی کادوی این سایزی به خودم نداده هنوز
چهارشبه شب وقتی ساعت از 12 گذشت، دیدم شوهر جان
رفت و کادو به دست اومد.
بازش که کردم یه گردنبند خوشگل بود. خوشم اومد.
ولی راستش اگه ازم می پرسید چی می خوام بهتر بود.
من چیز دیگه ای مد نظر داشتم. ولی عیب نداره. اونم می خرم
دیگه اینکه زورم اومد روز تولد خودم به بقیه کادو دادم 
آدم اون روز رو فقط باید کادو بگیره.
خلاصه اینکه تولدم بهم نچسبید. چون جشن واسه یکی دیگه بود.
هر چند تولد منم اونجا تبریک گفتن ولی فایده نداشت.
یعنی چی آخه. دیشب باز خواب حامد رو دیدم.
این مدت اصلا هیچ اتفاقی نیفتاد که اونو یادم بیاد.
بعد قسمت مسخره ی خواب این بود که دیدم داره بهم زنگ می زنه.
توی خواب با خودم گفتم اون که گفت شماره تو ندارم پس چطور
داره زنگ می زنه.
حالا مسخره تر اینه که منم شماره شو ندارم ولی رو صفحه گوشیم
نوشته بود حامد
این خوابای بی سر و ته چیه واقعا.
راستی، یادم نمیاد اون وقتا اسم حامد رو تو گوشیم چی ذخیره
کرده بودم. اسم خودش بود یا یه چیز دیگه. نمی دونم.
می گن اتفاقا رو اگه جایی ثبت کنی، زنده نگهش می داری.
چون با هر بار خودندنش، انگار بارها اون اتفاق رو تجربه می کنی.
ولی اگه ثبت نکنی، به مرور توی ذهنت کم رنگ می شه و
حتی رو به فراموشی می ره.
من از سال ها قبل، عادت دارم روزمرگی هامو یادداشت کنم.
قبلنا بیشتر می نوشتم. بازم باید همین کارو بکنم.
امروز صبح با مامانم اینا رفتم بیرون واسه خرید.
قبلش فرصت نشد صبحونه بخورم. فقط دو سه تا شلغم و لبو خوردم.
یکی دو ساعت بعدش، همچین گرسنه م شد که می خواستم
از حال برم دیگه. خیلی حس بدی بود.
تمام اون مدتی که دلم از گرسنگی ضعف می رفت، به اونایی
فکر می کردم که این حس رو دارن، ولی هیچ راهی واسه برطرف
کردنش ندارن. هیچی ندارن بخورن.
فرقی هم نداره آدم باشه یا سگ یا گربه یا هر جوندار دیگه ای.
حتی فکر کردن به این موضوع هم آزار دهنده بود.
یادمه یه بار با خواهر شوهرم داشتیم در مورد کمک به دیگران
صحبت می کردیم.
من گفتم وقتی در توانم باشه، به هر موجودی کمک می کنم.
گاهی به آدما، گاهی هم به پناهگاه های حمایت از حیوانات.
خواهر شوهرم گفت نه من اولویتم همنوع های خودمه.
وقتی یه آدم نیازمند هست، چرا باید به حیوانات کمک کنم.
گفت حیوانات باید غذاشونو خودشون پیدا کنن این طبیعتشونه.
حرفش به نظرم مسخره بود. خب آدما هم باید کار کنن واسه
برطرف کردن نیازهاشون.
حالا به هر علت یه عده نمی تونن از پس نیازهاشون بر بیان.
خب بقیه باید بگن این عده باید حذف بشن از چرخه ی طبیعت؟
حیوانات هم همینطورن. تازه ضعیف تر و بی پناه تر.
خیلیا کمکشون که نمی کنن هیچ، کتکشونم می زنن.
واسه تفریح آزارشون می دن.
اگه تصادف کردن با ماشینی چیزی، یه گوشه ولشون می کنن تا
با درد و رنج زیادی بمیرن.
واقعا چرا نباید به فکرشون بود.
به خواهر شوهرم اینا رو گفتم. ولی اون همچنان روی نظرش
اصرار داشت. منم روی نظر خودم اصرار داشتم.
الانم هر موقع بتونم بهشون کمک می کنم.
مثل آتوس، مثل حنا.
به گربه های بیرون غذا می دم.
واسه کبوترا دون می ریزم.
به آدما هم کمک می کنم. هر کسی جای خودشو داره.
کمک کردن حس خوبی داره. چون تو باعث می شی یه نفر،
یه موجود، احساس بهتری داشته باشه.
کاش همه به همدیگه، هر جور که می تونن کمک کنن.
کاش هر کی که حتی یه کوچولو بیشتر از نیاز خودش داره،
اون رو با یه نفر دیگه قسمت کنه و باور داشته باشه که چند برابر
اون کار خوب، بهش بر می گرده.
کاش هوای همشهری های زبون بسته و بی پناهمون رو هم داشته باشیم.
مراقبشون باشیم. آزارشون ندیم و نذاریم کسی هم اذیتشون کنه.
دنیا اینجوری قشنگ تره.