امروز به شوهر جان گفتم دلم می خواد برم میدون نقش جهان.

گفت باشه. عصری با هم رفتیم.​ ​​​​​​حدود یه ساعتی اونجا بودیم.

بعدشم گفتم دلم کباب ترکی می خواد. دیگه پیاده رفتیم سمت

چهارباغ و اونجا کباب ترکی خوردیم.

بعضی وقتا مث امروز، اصلا دلم نمی خواد با کسی بیرون بریم.

شکیب صبح به خواهرش اینا گفته بود که عصری با هم بریم

بیرون اونا هم گفتن باشه.

من خوشم نیومد گفتم دوست دارم خودمون بریم.

گفتم ما که در طول هفته فقط همین جمعه ها رو واسه تفریح

بیرون می ریم دیگه هر بار نباید با خواهرت اینا باشیم.

گفت حالا گفتم بهشون دفعه ی دیگه خودمون می ریم.

که البته من شانس آوردم و اونا گفتن نمی تونن بیان.

پسر خواهرشوهرم چند روز پیش رفته تهران مو کاشته.

یه مقدار جلو موهاش کم پشت شده بود.

دیگه حالش یه ذره نامساعد بود به خاطر قرصایی که بهش دادن.

خلاصه اینکه دوتایی رفتیم. خرید هم کردم. خوش گذشت.



تاريخ : شنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۱ | 3:0 | نویسنده : مژگان |

امشب دلم گرفته. یاد خونه مون افتادم.

زندگی مستقل داشتیم. نباتی بود.

اون روزا خوشحال تر بودم.

اینجا اومدنمون اشتباه بود.

کاش هیچ وقت نمی اومدیم.

کاش مقاومت می کردم.

کاش شرایط طور دیگه ای بود.

کلافه م.



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۱ | 3:32 | نویسنده : مژگان |

امروز بعد از مدت ها، جاریم و بچه هاش اومدن دیدن مادرشوهرم.

خیلی دلم واسه جاریم می سوزه.

کم سن و سال بود که باباش شوهرش داد به یکی که بعد فهمیدن

معتاده و مجبور شد توی دوران عقد جدا بشه ازش.

داداشش دوست شوهر من بود.

یه بار که داداشه با شوهر جان کار داشت اومد دم در خونه شون،

برادر شوهرم همون موقع میاد بره بیرون. بعد با مادر و خواهر طرف

سلام علیک می کنه و همونجا جاریم رو می بینه و می پسنده.

دیگه می رن خواستگاری و دختر بخت برگشته جواب مثبت می ده.

با اینکه مادر شوهرم با صداقت تمام شب خواستگاری می گه

من اگه صد تا دختر کور و کچل داشته باشم، یکی شو به این نمی دم!

خلاصه اینکه یه مدت عقد بودن و بعد بدون مراسم عروسی،

همینطوری شوهرش ورش داشت آوردش خونه ی مادرش توی

یکی از اتاقا زندگی شونو شروع کردن. اونم چه زندگی ای!

شوهره می گفت نمی تونم کسی نزدیکم بخوابه. اینم پا می شد

می رفت پایین تخت می خوابید.

در عرض دو سال پشت سر هم، دو تا دختر به دنیا آورد.

شوهره اهل کار نبود. خرجشون با مادر شوهرم بود.

یه روز برادر شوهرم میاد و با جار و جنجال، کاری می کنه

مادر شوهرم خونه ی ویلایی شو توی بهترین جای شهر می فروشه

و می ده دست آقا که مشغول ساخت و ساز بشه.

فروختن خونه همانا و بر باد رفتن پول همان.

جدا از اون بدهی هم بالا آورد و گرخید رفت خارج.

مادر شوهرم هم با نامردی تمام خونه ای که توش زندگی می کرد

و حالا تنها داراییش بود رو فروخت و بدهی سنگین پسر ارشدش

رو داد که به قول خودش توی کشور غریب تنش نلرزه!

با باقیمونده ی پول یه آپارتمان خرید. همینی که الان ما هم

داریم توش زندگی می کنیم.

این یه سمت قضیه بود. سمت دیگه ش جاریمه و بچه هاش.

وقتی برادر شوهرم از ایران رفت، دختر کوچیکش یه ساله بود.

الان دوازده سالشه و پدرشو از نزدیک یادش نمیاد.

حتی دختر بزرگه هم یادش نیست اونم دو سالش بود.

توی این یازده سالی که رفته، فک کنم تازه حدود یه ساله که داره

واسه زن و بچه ش پول می فرسته.

جاریم خودش رفت سر کار و خرج زندگی شو می داد.

هیچ کمکی هم از سمت خانواده ی شوهرش قبول نکرد.

بعد شوهرش وقتی داشت می رفت، بهش گفت خیلی زود

زن و بچه شم می بره پیشش. کاری که هنوز نکرده.

جاریم می گه چند بار تا حالا اقدام کرده و همین که نوبتمون

می شه، می ره کنسلش می کنه.

امشب هم می گفت قطعی اینترنت رو بهونه کرده و خیلی

دیگه تماس نداریم با هم. سر کاری هم که می رفت دیگه نمی ره.

من هیچ وقت برادر شوهرمو از نزدیک ندیدم. تلفنی صحبت

کردم باهاش. تماس تصویری هم یه وقت شوهرم باهاش داشته

منم احوالپرسی کردم. ولی واقعا ازش خوشم نمیاد.

آدمای فرصت طلب و تنبل و متکی به دیگران حالمو بد می کنن.

در وصف شخصیتش همین بس که مادر شوهرم می گه

حدودای بیست و هفت هشت سالش که بود، یه بار یه بوت

خیلی خاص دیده بود اومد چنان بساطی راه انداخت که

مادرشوهرم مجبور شد انگشتر روی دستشو در بیاره بهش بده

تا اون ببره بفروشه بوته رو بخره



تاريخ : شنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۱ | 1:41 | نویسنده : مژگان |

آدم بعضی وقتا از بعضی آدما یه چیزایی می شنوه که به عقل

و شعور طرف شک می کنه.

یکی از همسایه های ما نمایشگاه اتومبیل داره.

پسر پرستار می خواد ماشینشو بفروشه.

پرستار هم چند بار با این همسایه ی ما صحبت کرده در مورد ماشین.

پسره ولی نمیاد ماشینو نشون بده که قیمت بذارن روش.

امروز باز صداشونو می شنیدم که صحبت می کردن.

اون آقا می گفت بدون دیدن نمی تونه روی ماشین قیمت بذاره.

پرستار زنگ زد پسرش ماشینو بیاره باز پسره نیومد.

همسایه مونم درآورده به پرستار گفته حکایت پسرت شده مث دختری

که بخوای شوهرش بدی، ولی نذاری از خونه بیاد بیرون کسی ببینتش.

اینم در جواب گفت دلت میاد پسرمو با دخترا یکی می کنی؟

یعنی کفرم در اومد از شنیدن این حرف.

گذاشتم اومد بعد گفتم تو خجالت نمی کشی این حرفو می زنی؟

گفت چی گفتم مگه؟ حرفشو تکرار کردم. خندید.

بیشتر کفری شدم. گفتم جمع کن بساطتو. برو حرف زدن

یاد بگیر. برو خودتو اصلاح کن طرز فکرتو درست کن.

گفت ما خانوادگی پسر دوستیم و پسر برامون فلانه و

از این شر و ورا.

دیدم سطح شعور طرف خیلی پایین تر از اینه که بخوام

ادامه بدم. فقط گفتم بعضی چیزا آدمو شدیدا متاسف می کنه.

حالا وضع زندگیش چطوره؟

سه تا بچه داره. شوهرش از دنیا رفته. دختر بزرگش بیست و چهار

سالشه. دوست داشت ادامه تحصیل بده و بره دانشگاه، ولی این

گفت نمی تونه هزینه ی تحصیلشو بده و نذاشت دختره درس بخونه.

پسره بچه ی دومشه. بیست و یک سالشه. با خرج مادرش داره

دانشگاه آزاد درس می خونه. همیشه دلش می خواست یه دونه 206

داشته باشه. مادره از چند بانک وام می گیره و ماشینو می خره براش.

دلش کامپیوتر نو می خواست. پا می شه کل سیستم قبلی شو

مفت می فروشه و مادره دوباره یه وام خونگی می گیره

و یکی براش می خره اونم وحشتناک گرون.

دختر کوچیکش شونزده سالشه. دبیرستانیه. باشگاه می ره.

اگه به مادره گفت دویست تومن واسه هزینه ی کلاسش می خواد،

پسره قیامت راه می ندازه که چقدر خواسته از مادرم داری.

مناسبت های مختلف، یا این دختر یه تیکه طلاشو می فروشه

تا واسه پسره کادو بخره، یا اون یکی.

مادره هم با افتخار میاد این حرکت احمقانه رو تعریف می کنه.

من که هر بار بهش می توپم ولی واقعا سطح درکش پایین تر

از این حرفاست که بفهمه.

خودش می گه به خاطر قسط ماشین و کامپیوتره که میاد

پرستار می شه و قسطا که تموم شه، اونم حقوق شوهرش براشون

کافیه و دیگه لازم نیست کار کنه.

پسره دو ماه می ره سر کار، باز ول می کنه.

اون روز دختر بزرگش داشت می رفت خونه ی داییش، این

زنگش زد که برگرده. دختره گفت رسیده دیگه چرا برگرده؟

گفت چون صابخونه شون هی میاد دم در زنگ می زنه و

پسرش بدش میاد بره درو وا کنه ​​​​​​

یعنی واقعا من این شکلی بودم موقع شنیدن این حرف ​​​​​​

بعدشم می گه ما پسر دوستیم



تاريخ : پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱ | 4:39 | نویسنده : مژگان |

از وقتی برگشتم اصفهان، باز داستانای تکراریِ مسائل روزمره

با مادرشوهر و پرستارش شروع شد.

مادرشوهرم بعضی وقتا قندش میفته. واسه همینم همیشه

یه چیز شیرین دم دستش می ذارم که اگه یه وقت بیرون بودیم

و اینطوری شد، مشکلی براش پیش نیاد.

جالب اینجاست که هر وقت خودمون خونه ایم و قندش میفته،

اصلا دست به شکلات یا ظرف خرماش نمی زنه و نصف شب هم

که باشه، ما رو صدا می زنه. یعنی منو صدا می زنه.

شوهر جان خوابش سنگینه بیدار نمی شه.

من ولی با اولین صدا پا می شم می رم پیشش.

بعد تنها کاری هم که می کنم اینه که ظرف شکلات یا خرماشو

بهش می دم. کاری که خودش به راحتی می تونه انجامش بده.

چون حالش اونقدر بد نیست که نتونه تکون بخوره یا کاری بکنه. ​​

البته نمی گم کار شاقی می کنم. بالاخره سن و سالی ازش گذشته

و شاید دوست داره وقتی حالش بد می شه کسی کنارش باشه.

ولی وقتی صداشو می شنوم که به پرستارش یا تلفنی به خواهرش

می گه مژگان یه آب هم دستم نمی ده واقعا ناراحت می شم.

حالا امروز هم پرستارش با پر رویی میاد می گه مادر نصف شب

بطری آبش خالی شده بود کسی بهش سر نزد و باید شبا یکی

پیشش بخوابه که اگه چیزی لازم داشت، فراهم کنه ​​​​​​

همینم مونده شبا بخوابم کنارش

گفتم این از من برنمیاد. به دختراش بگو که یکی شون قهر کرده

گذاشته رفته و مسئولیتی در قبال مادرش به عهده نمی گیره،

یکی شونم تهرانه و سر خونه زندگی خودش، بعد برمی گرده

به من و شوهرم می گه مگه شما واسه مامانم چیکار می کنین.

همینجوری بهش گفتم. می خواد بگه بهشون، می خواد نگه.



تاريخ : جمعه چهاردهم بهمن ۱۴۰۱ | 16:9 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.