خیلی وقته چیزی ننوشتم. اعصابم خراب نبوده که بخوام با اینجا
نوشتن ذهنمو یه مقدار آروم کنم.
قبل از عید، وقتی هنوز خوزستان نیومده بودیم، به آقای شوهر
گفتم من خوزستان که برم، زیر یه ماه برنمی گردم. اونم گفت باشه.
حالا هنوز خوزستانم. البته اینجا موندنم هم دلیل داشته.
هم زمان اونجا حال مادر شوهرم بد شد بردنش بیمارستان،
اینجا حال مادر بزرگم بد شد ما بردیمش بیمارستان.
خلاصه هر دو طرف درگیر بودیم.
حالا خدا رو شکر هر دو شون خوبن.
راستش دلم نمی خواد برگردم اصفهان.
دلم می خواد کنار شوهرم باشم و با هم باشیم ولی وقتی یادم
میاد باز باید برم خونه ی مادرش و همون زندگی که دوسش ندارم
رو از سر بگیرم و وقتم رو با کنار مادر شوهر بودن تلف کنم،
واقعا نمی خوام برگردم.
الان نزدیک پنجاه روزه که خوزستانم.
شکیب ده روزش رو اینجا بود. اونم می گفت اینجا که اومده
ذهنش آروم شده حالش خوب شده.
خودمم اینجا این ور اون ور می رم، بدنسازی می رم، دوستامو می بینم،
پیاده روی می کنم و به کارام می رسم.
اونجا که هستم اگه نیم ساعت رفتم تو اتاق واسه یه کار شخصی،
به هزار نفر باید جواب پس بدم که به مادر شوهرم بی محلی می کنم
و کنارش نمی شینم و حواسم بهش نیست و بهش نمی رسم!
امیدوارم زودتر مستقل شیم.