از حدود یک ماه پیش که حال مادر شوهرم بین خوب و بد در نوسان
بوده، فامیل خودش و شوهرش مدام به دیدنش اومدن.
یعنی یک ماهه که از بس مهمون داشتیم و پذیرایی کردم،
جد و آبادم جلو چشمم اومدن. واقعا خسته شدم.
تازه تو این حین و بین، مادر شوهرم جای تشکر از بابت رسیدگی
به مهموناش، یه دعوای حسابی هم نثارم کرده
البته که منم بی جواب نذاشتمش. واقعا شورشو در آورد دیگه.
جوری شد که خواهر شوهرمم مداخله کرد تا قضیه جمع شد.
وگرنه من زنگ زدم به شکیب که بیا منو ببر خوزستان!
گفتم یه ثانیه ی دیگه تحمل بودن توی خونه ی مادرتو ندارم.
از اون روز هم با اینکه روبوسی و آشتی کردیم، ولی واقعا حرفایی
که زده توی دلم مونده. همه چیز با روبوسی حل نمی شه.
البته دلمم براش می سوزه.
یه زمانی یه خونه ی هفتصد متری رو روی یه انگشت می چرخوند.
حالا ناتوان شده و محتاج کمک دیگران. واقعا سخته.
ولی دلیل نمی شه که بقیه رو آزار بده.
به خدا از وقتی پا گذاشتم توی این خونه، آرزو دارم یه روز
خودم از خواب بیدار شم.
هر روز خدا با صدای اعصاب خورد کن اون جارو از خواب می پرم.
هر چقدرم که بهش می گن نکن، انگار نه انگار.
فک کنم یه روزم به خاطر صدای این جارو باید دعوامون بشه.
خدا کنه زودتر شرایطمون جور بشه بتونیم خونه مونو مستقل کنیم.
نیاز به آرامش دارم.