یعنی خنگ تر از زن داداشم ندیدم تا حالا. 

داداشم داره خونه می سازه. یه زمین 135 متری داره. 

می خواد سه خوابه بسازه خونه شونو. 

بعد الهام (زن داداشم) می گه الا و بلا من دو خواب بیشتر نمی خوام.

رضا هم گوشش بدهکار نیست می گه تو خونه ی دو خوابه مستاجر

بودیم جای وسیله هامون نبود. تازه هنوز بچه هم نداریم. 

دوباره الهام می گه خونه باید ارتفاعش زیاد باشه خیلی پله بخوره. 

رضا می گه تو از ارتفاع 10 سانتی آشپزخونه مامانت هر دقیقه 

میفتی حالا پله ی زیاد هم می خوای!

حالا الهام همه جا می شینه می گه این خونه هیچیش به دل من نیست.

با خودم گفتم خب خنگول الان عقلت نمی رسه. 

بچه که اومد تو زندگیت تو حتما به اتاق بیشتر نیاز داری.

تازه سنتم یه کم رفت بالا، پله می شه بلای جونت. 

آدم باید نوک دماغشو تنها نبینه. یه دو فردای دیگه شم نگاه کنه. 



تاريخ : شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۹ | 12:47 | نویسنده : مژگان |

دیشب عروسی آرام بود. خواهر کوچیکه م. 

به لطف کرونا نتونستن جشن و مراسم عروسی داشته باشن.

فقط ما بودیم و خواهر برادرای آرش. 

یه کم خونه ی ما بودیم، یه کم خونه ی بابای آرش،

بعدشم رفتیم دور دور عروسی که خیلی خوش گذشت.

البته اینجور عروسی کردنم برا خودش جالبه. 

دیروز صبح آرام رفت آرایشگاه، بعد یه لباس شبیه لباس عروس

پوشید با تور و دسته گل. آرشم کت و شلوار پوشید و کراوات زد. 

کارتاشونم که آماده کرده بودیم.

دیگه ناغافل رفتن در خونه فامیلامون زنگ می زدن که کارتاشونو بدن.

اونا درو که وا می کردن، دهنشون از تعجب باز می موند ​​​​​​

بعد الهام دختر خاله م از کارت و عکسی که با هم گرفته بودن

استوری گذاشت و تبریک گفت. اینجوری شد که بقیه فهمیدن.

چند جای بعدی که رفتن، اونا براشون سورپرایز داشتن. 

فریبا دختر خاله م فوری براشون کیک پخت و ژله آماده کرد.

پایار پسر پگاه دختر داییم هم براشون کلی تنبک زد و آواز خوند. 

خلاصه در نوع خودش جالب بود. 



تاريخ : جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۹ | 17:30 | نویسنده : مژگان |

دیشب خواب سامانو دیدم. 

اصلا مدت ها بود سامان رو یادم نبود.

حالا چطور خوابشو دیدم نمی دونم. البته خوابه رو هم یادم نیست.

عخی گفتم سامان یاد بازیای آنلاین افتادم باز دلم تنگشون شد ​​​​​​

چه دورانی بود. فارغ از همه چیز بودیم. یادش بخیر. 



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ | 1:58 | نویسنده : مژگان |

نمی دونم چرا ناهار که خوردم بلافاصله دل درد و حالت تهوع بهم

دست داد. شکیب هم خونه نبود. 

اصلا چنان دلم درد گرفت که گفتم الان می میرم.

زنگ زدم به مادر شوهرم ببینم درمان خونگی سراغ نداره برا این حالت.

خواهر شوهرم اونجا بود پرید وسط که فلان چیزو بخور.

خلاصه خوردمش حالا حس می کنم یه ذره بهتر شدم.

این وسط مادرشوهرم هم هی زنگ می زنه می گه بیا اینجا. 

می گه شوهرت نیست الان علی (پسر خواهر شوهرم) رو می فرستم

دنبالت باهاش بیا اینجا تنها نمون تو خونه. 

حالا من چطوری بگم خونه ی خودم راحت ترم؟ 



تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹ | 17:51 | نویسنده : مژگان |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.