هفته ی پیش توی اینستا، یه میمون کوچولو دیدم که سرش بدجور ضربه خورده بود.
پرستاره که تو مرکز نگهداری میمونا بود می گفت وضعیتش خوب نیست.
خیلی معصوم بود میمونکه دلم براش کباب شد. بعد از اون، هر روز می رفتم
پیج خانمه رو چک می کردم ببینم حالش چطوره. اونم مرتب ازش پست می ذاشت.
حالا بعد از یه هفته، امروز خانمه پست گذاشت که با چند تا از همکارای دکترش
تصمیم گرفتن میمونکه رو خلاص کنن چون سر و مغزش خون ریزی کرده بوده
و درد زیادی می کشید.
به حدی ناراحت شدم که نگو. یه وجب بود بنده خدا.
اصلا طاقتشو ندارم حیوونی چیزی داشته باشم به خاطر اینکه می ترسم بمیرن.
مث فایترم، مث اون ماهی کوچولوم که پروتئین غذاش زیاد بود خفه شد،
مث خرگوشکم یا حتی همین میمون کوچولو که دورادور پیگیرش بودم.
خیلی دلم واسه ش می سوزه.
امروز تولدمه 
اولین تولدیه که تنها و غمگین نیستم.
یادمه سال های قبل، همیشه روزای تولدم حسابی گریه می کردم. از تنهایی.
ولی امسال همسرم کنارمه. خدا رو شکر.
امیدوارم هیشکی تنها و غمگین نباشه. همه به آرزوهای قشنگشون برسن.
هیشکی حسرت نخوره. هیچ کس هیچ وقت دلش نگیره.
چون هیچی قشنگ تر خوشحال دیدن آدما نیست. فرقی نمی کنه کی باشه.
حتی غریبه ها.
داشتم یه فیلم می دیدم الان. چهارتا دوست بودن که بعد از پنج سال همو دیدن.
بعد شوهر یکی شون بهش خیانت کرده بود این به روی خودش نمیاورد.
وقتی دوستاش می فهمن با هم بحثشون می شه و تهش زنه اعتراف می کنه.
اعتراف کرد که ترسیده بود از تنهایی. حتی از اینکه با اون وضعیت ادامه بده
با شوهرش هم ترسیده بود. ولی برای خودش چاره ای نمی دید.
گفت این داستان شاید فقط واسه زندگی اون نباشه. شاید خیلیا این مساله رو
دارن و روش سرپوش گذاشتن چون می ترسن.
می گفت زنا تحمل می کنن کمتر از ارزششون باهاشون رفتار بشه، تحمل می کنن
بهشون بی احترامی بشه، ولی تنها نمونن.
حرفاش برام آشنا بود. کلمه به کلمه شو می فهمیدم. منم حس کرده بودم.
اون تجربه رو منم داشتم. بارها.
شاید خاطره ای که توی دفتر نوشته می شه رو بشه پاک یا پاره کرد و دور انداخت.
ولی خاطرات ثبت شده توی ذهن هیچ وقت پاک نمی شن. فقط بایگانی می شن.
چون بهشون نیازی نداریم مرورشون نمی کنیم و می ذاریم برن توی پستوی ذهنمون.
اما با یه چیز مشابه به یادمون میان و ناخواسته رژه می رن جلو چشمامون.
خدا رو شکر که گذشت. خدا رو شکر که تونستم تصمیم درست بگیرم.
کاش همه بتونن. همه بتونن گذشته ها، خاطرات، اتفاقات و حتی آدمای مسموم
زندگی شون رو رها کنن و فقط بذارن بره تو بایگانی ذهنشون خاک بخوره.
حتی اگه گاهی به طور تصادفی بالا میاد هم دیگه دردناک نباشه.
فقط یه دونه از این انگشت وسطا بهش نشون بدن و تمام!
خیلی وقته نیومدم اینجا 
تار عنکبوت خونه رو ورداشته 
یه گرد گیری بکنم تا غیر قابل سکونت نشده 