یاد مایلو که میفتم، قلبم درد می گیره.
این بچه آروم و مهربون و بی آزار بود.
یه توله هاپوی سه ماهه چه آزاری می تونه به دیگران برسونه آخه.
ده دوازده روز پیش بود که رفتم خونه ی مادرشوهرم براش
غذا ببرم دیدم نیستش.
گفتم شاید درو باز گذاشتن رفته بیرون خودش برمی گرده.
نه فرداش برگشت، نه هیچ روز دیگه ای.
من و شکیب و ارغوان همه جا رو دنبالش گشتیم.
چند پناهگاه رو هم تماس گرفتیم اونام خبر نداشتن.
آخر سر یکی از همسایه ها که خودش هاپو داره گفت ماشین
حمل سگ شهرداری رو دیدم نزدیک خونه ی خودتون.
گفت این ماشین بی دلیل جایی نمی ره کسی گزارش داده که
اومده بوده اینجا.
باز کلی پرس و جو کردیم و به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.
یادش که میفتم واقعا قلبم می گیره.
من اهل نفرین کردن نیستم ولی از ته دل هم خودم هم ارغوان
گفتیم الهی هر کی این بچه رو آواره کرد، خودش آواره بشه.
آخه بی شرف این یه وجب بچه چیکار داشت به تو که گزارشش دادی.
خیر نبینه از زندگیش هر کی که بوده.
حالا چند روز پیش من و خاله ی شوهرم رفته بودیم پیاده روی.
گفتیم همینطوری پیاده می ریم تا سی و سه پل.
بعد تو راه از همین زنای محجبه، هفت هشتاشون کنار هم
ایستاده بودن.
اومدیم از جلوشون رد شیم سه چهارتاشون گیر دادن به من که
خانوم شالتو سرت کن.
گفتم نمی کنم به شما ربطی نداره.
دیگه دنبالمون راه افتادن و هی تذکر دادن.
خاله عصبانی شد برگشت یه دور گند زد به هیکلشون.
بی خیال شدن برگشتن عوضیا.
یعنی همچین موجودات وحشیِ پاچه گیری رو باید گزارش داد
بیان جمعشون کنن نه اون توله سگ بیگناه بی آزار رو.
طفلک مایلو.
یعنی کجاست جوجه م 😞
یعنی باورم نمی شه امروز رو بیدار شدم بدون اینکه نگران
صبحونه و ناهار و شام مهمون باشم.
ده روز تمام مهمون داشتن به شدت خسته کننده بود برام.
یه خرید اساسی هم باید بریم هیچی تو خونه نداریم دیگه.
سخته توی این شرایط گرونی بخوای این همه روز مهمونی بدی.
به هر حال خوشحالم که تموم شد و امیدوارم فعلنا ادامه
پیدا نکنه چون از توانم خارجه دیگه.
سال های عمر آدم بدون اینکه متوجه باشه، به سرعت برق و باد
سپری می شن و از روزهای گذشته، جز یاد و خاطره چیزی نمی مونه.
صبح داشتم با دوستم فاطمه صحبت می کردم.
فاطمه قدیمی ترین دوستم نیست، اما همیشه صمیمی ترین بود.
از سوم دبستان با هم توی یه کلاس بودیم.
همسایه بودیم و همبازی.
ولی از دوم راهنمایی رسما دوست شدیم و صمیمی.
صبح فاطمه زنگ زده بود که بگه مادر طاهره رحمت خدا رفت.
طاهره قدیمی ترین دوستمه. از دوم دبستان تا حالا.
یه دوست دیگه هم از دوران مدرسه دارم به اسم مریم.
به واسطه ی من، طاهره و فاطمه و مریم هم با هم دوست شدن
و هنوز که هنوزه وقتی می رم خوزستان، قرار می ذاریم و همو می بینیم.
با طاهره ولی خونوادگی دوست بودیم. هنوزم هستیم.
گاهی می رفتم خونه ی طاهره اینا.
کلی با مامانش و خواهراش می نشستیم و صحبت می کردیم.
حتی بعدها که طاهره عقد کرد، یه وقتایی که می رفتم خونه شون،
شوهره می اومد دنبالش و با هم می رفتن بیرون.
من کاری به اون نداشتم.
می موندم پیش مامانش و خواهراش و کلی با هم حرف می زدیم.
مامان طاهره چند سالی می شد سکته کرده بود و سر جا افتاده بود.
زهره خواهر کوچیکه ی مجرد طاهره بهش رسیدگی می کرد.
حالا داشتم فکر می کردم با رفتن مامان طاهره، اون خونه ی بزرگ رو
با اون حال و هوای صمیمی، حتما واسه فروش می ذارن.
تموم اون خاطره ها و روزای شاد و حتی غمگینی که اون خونه
به خودش دیده، تموم می شه و به خاطره ها می پیونده.
غمگین ترین قسمت ماجرا هم همینه.
بگو آخه دیوونه ای می ری واسه همچین آدمی کامنت می ذاری؟
طرف از خود بیگانگی داره تو وجودش بیداد می کنه.
به ماها می گه غرب زده چون جشن می گیریم و می رقصیم و
سگ یا گربه داریم.
بعد خودش عرب پرسته و از نظر خودش به کمال انسانی رسیده 😂
جمع کن بابا بساط عقب موندگی تو.
همین شماها مملکت رو به قهقرا بردین.
با دختر خاله م حرف می زدم اونم مثل من گاهی رمان و بیشتر شعر می نویسه.
با این یکی دختر خاله م همیشه صمیمی بودم.
شاید به خاطر اینکه وجه مشترکی توی سرزمین تخیل با هم داریم.
البته با خواهر کوچیکه م سه تایی اینجوری هستیم.
داشت می گفت یادته شب عقدت یه جا موقع رقصیدن یه دفعه
برگشتی دیدی جاوید جلوته باهاش رقصیدی گفتم آره.
گفت همین تیکه رو می خوام توی این داستانم بیارم.
گفتم باشه بی صبرانه منتظرم تموم شه بخونمش.
همیشه موقع استارت یه رمان، چه کوتاه باشه چه بلند، با خواهرم
و دختر خاله م، سه تایی باهم می نشستیم مشورت می کردیم
واسه انتخاب اسم و فامیل شخصیتا بر اساس شخصیتی که
توی داستان داشتن.
چه حس خوبی بود.
حالا من جدا افتادم ازشون و دیگه نمی تونیم سه تایی بشینیم
کنار هم و صحبت کنیم.
باید تلفنی حرف بزنیم که اصلا صفای قبل رو نداره.
الان که نشستم اینو بنویسم، یاد شب عقدم افتادم و همین تیکه ای
که الهام در موردش صحبت کرد 😂
من و شکیب که تمام مدت وسط می رقصیدیم 😂
بعد یه جا همکارامون اومدن دوره مون کردن.
شکیب رو سپهر کشید سمت خودش، منم ناغافل چرخیدم
روم افتاد سمت جاوید.
دیگه باهم رقصیدیم.
قبلش دیده بودم الهام روی میز نزدیک به محوطه ی رقص نشسته.
رومو برگردوندم با خنده نگاش کردم دیدم اونم با خنده داره
ما رو نگاه می کنه.
رقصیدن شب عقد با کسی که نمی دونم اکس حساب می شه
یا نه مثل اینکه براش جالب بود و الان می خواد توی داستانش
این صحنه رو بگنجونه.
اسم هاپویی که توی حیاط خونه ی مادرشوهرم هست رو گذاشتم مایلو.
مایلو بزرگتر شده و خیلی شیطونی می کنه.
عشقش اینه که یکی باهاش بازی کنه.
مهدی پسر دایی شوهرم یه هفته تهرانه، یه هفته اصفهان.
بعد اون یه هفته ای رو که اصفهانه، با خانمش خونه ی
مادرشوهرم می مونن.
بدم نیست لااقل یکی هست باهاش این ور اون ور بریم.
بخصوص خانمش که دختر خوبیه و دوست شدیم با هم.
حالا اون یه هفته که اینا اینجان، مهدی خیلی به مایلو می رسه.
براش غذا می پزه و می برتش گردش و حسابی هواشو داره.
دیروز صبح زود رفتن تهران.
شب من رفتم گربه هامو غذا بدم، واسه مایلو هم غذا گذاشتم.
دیدم بچه مثل قحطی زده ها افتاد به جون غذا.
به نظر می رسید از صبح هیچی نخورده.
به شکیب گفتم زنگ بزنه به این خانمه که آوردتش بپرسه مگه
غذا نداده به این بچه؟
زنگ زد و پرسید. حالا جواب طرف چی بود 🙄
گفته من سر کارم وقت ندارم بهش غذا بدم 😐
شکیب هم عصبانی شد گفت یا نمی آوردیش یا مسئولیتتو
در قبالش درست انجام بده.
هنوز در تعجبم از بیشعوری آدما.
آخه بی وجدان یعنی تو سرکار می ری خودتم غذا کوفت نمی کنی؟
بعدشم غذا خشک و کنسرو هست خب اونا رو بگیر بده بچه.
چقدر گدا صفتن بعضیا.
خیلی لذت بخشه شبا کنار پنجره نشستن و بیرون رو تماشا کردن.
بخصوص شبایی که ماه کامله و توی آسمون شب نورافشانی می کنه.
سکوتی که همه جا حکمفرماست، واقعا به روح و ذهنم آرامش میده.
تنها پارازیت این لذت و آرامش، چسبای روی شیشه هاست.
نمی دونم درشون بیارم یا بذارم بمونن.
بگذریم.
گاهی کنار پنجره که می شینم، یه شمع روشن می کنم.
نور لرزون شمع باعث می شه همه چیز زیباتر به نظر برسه.
امشب هم از اون شباس که با این که خیلی خوابم میاد،
ولی دلم نمیاد از کنار پنجره کنار برم و بگیرم بخوابم.
این سکوت خیلی خوبه.
چیزیه که گاهی توی همهمه ی روز خیلی لازمش دارم.
آدم گاهی چیزایی می بینه که هیچ جوره قابل درک نیستن.
یه خانم خیلی پولدار توی ساختمون خونه ی مادرشوهرم
زندگی می کنه.
می گم خیلی پولدار چون وقتی وارد خونه ش می شی، انگار وارد
یه قسمت از قصر شدی.
از در و دیوار بگیر تا کل وسایل، لوکس بودن ازشون می باره.
حالا همین خانم چند روز پیش یه توله سگ بومی بی مادر پیدا کرده
برده گذاشته تو حیاط ساختمون.
تا اینجاش اوکیه چون هیچ کدوم از همسایه ها ایراد نگرفتن.
ولی دقیقا همون روز به من گفت می خوام برم سفر و می شه
تو حواست بهش باشه تا برگردم؟ گفتم باشه.
چند روز نبودش من و شکیب غذا می بردیم واسه بچه.
حالا دیروز صبح شکیب اومد شیر بذاره واسه ش دید خانمه اومده.
دیگه شیره رو داد به خانمه.
من عصری پوره ی مرغ و هویج و کدو درست کردم براش
رفتم سمت خونه ی مادرشوهرم بدم به بچه.
تا رفتم شب بود دیگه.
می بینم خانمه تو حیاط نشسته داره با بچه بازی می کنه.
منو که دید گفت چیزی نیاوردی براش؟ از صبح هیچی نخورده.
نگو صبح فقط همون شیر رو داده به بچه.
رفتم دیدم یه تیکه نون گذاشته تو ظرف آبش تا خیس بخوره
بتونه بخورتش.
یعنی دود از کله م بلند شد.
آخه زن ناحسابی تو جای مالت نیست.
خونه ت قصره شاسی بلند زیر پاته هی فرت و فرت وسیله ی خونه
و ماشین عوض می کنی.
چپ و راست از رستوران غذا میارن در خونه ت.
بوی سیگارت از صدتا عطر خوشبوتره اونم واسه منی که از سیگار متنفرم.
بعد یه تیکه نون انداختی تو آب نرم شه این بچه بخوره؟
خودتم که آوردیش شاید اصلا مادرش رفته بوده دنبال غذا
تو ندیدی ورداشتی بچه رو آوردی بعد اینجوری مسئولیت ورمی داری؟
تازه قربون صدقه شم می رفت.
یعنی یادم که میاد اعصابم به هم می ریزه.
نمی دونم امروز چرا یاد آهنگ سبب از شادمهر افتادم.
بعد هی تو ذهنم مرور می شد و قیافه م اینطوری 😐 بود
از متن ترانه ش:
سبب منم که می شکنم
اما حرفی نمی زنم
اگه هیچ کس برام نموند
واسه اینه که سبب منم 😐
این یعنی اوج ترانه سرایی برای یه آهنگ بود که اجرا هم شد 😐
بعد ملت میان از آهنگ مهمون شادمهر ایراد می گیرن!
چقدر دوس داشتم پرتغال بشه قهرمان جام جهانی.
فقط هم به خاطر رونالدو.
ولی حیف.
***
امروز سالروز عقدمونه.
شانزدهم خرداد هم سالروز ازدواجمون بود.
هیچ برنامه ریزی خاصی نکردم واسه امروز.
دلم می خواد همسر جان سورپرایزم کنه 😂
***
امروز تولد چهارتا گربه هامم هست.
روزی که پیدا شدن و به من تحویل داده شدن، بردمشون
دامپزشکی واسه چکاپ.
دکتر گفتش که حدود دو هفته از تولدشون می گذره.
دیگه حساب کردم دو هفته قبل چه روزی می شه که به امروز رسید.
آرزو می کنم جوجه هام همیشه سلامت و شاد باشن و
مشغول بازی و شیطنت در کنار خودم ❤️
***
داشتم فک می کردم خیلی وقته فیلم هندی ندیدم.
فیلم هندیای هاردمو نگاه کردم دیدم به جز PK،
همه فیلمای شاهرخ خانه 😂
از بین فیلمای شاهرخ خان فیلم Dilwale رو خیلی دوست دارم.
در حدی که آهنگ Janam Janam رو واسه کلیپ فضای باز
عروسیم انتخاب کردم و یه تیکه از رقص آهنگ رو هم
تمرین کردیم و دوتایی همراه با ساقدوشامون رقصیدیم.
***
این طبقه بالایی دو سه هفته س اومدن.
چقدر آدمای پر سر و صدا و بی ملاحظه ای هم هستن.
ساعت 3 نصف شب مبل جا به جا می کنن.
یا تو پله ها بچه هاشون با داد و بیداد بدو بدو می کنن.
نمی دونم آسانسور پس واسه چیه.