<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عاشقانه هایم برای تو</title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com</link>
<description>فصل های زندگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 24 Aug 2026 10:19:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>یه صحنه از گذشته</title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com/post/735</link>
<description>با دختر خاله م حرف می زدم اونم مثل من گاهی رمان و بیشتر شعر می نویسه. با این یکی دختر خاله م همیشه صمیمی بودم. شاید به خاطر اینکه وجه مشترکی توی سرزمین تخیل با هم داریم. البته با خواهر کوچیکه م سه تایی اینجوری هستیم. داشت می گفت یادته شب عقدت یه جا موقع رقصیدن یه دفعه برگشتی دیدی جاوید جلوته باهاش رقصیدی گفتم آره. گفت همین تیکه رو می خوام توی این داستانم بیارم. گفتم باشه بی صبرانه منتظرم تموم شه بخونمش.</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 10:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoonamoon</dc:creator>
<guid>khoonamoon.blogfa.com/post/735</guid>
</item>
<item>
<title>موجودات گدا صفت</title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com/post/734</link>
<description>اسم هاپویی که توی حیاط خونه ی مادرشوهرم هست رو گذاشتم مایلو. مایلو بزرگتر شده و خیلی شیطونی می کنه. عشقش اینه که یکی باهاش بازی کنه. مهدی پسر دایی شوهرم یه هفته تهرانه، یه هفته اصفهان. بعد اون یه هفته ای رو که اصفهانه، با خانمش خونه ی مادرشوهرم می مونن. بدم نیست لااقل یکی هست باهاش این ور اون ور بریم. بخصوص خانمش که دختر خوبیه و دوست شدیم با هم. حالا اون یه هفته که اینا اینجان، مهدی خیلی به مایلو می رسه.</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 11:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoonamoon</dc:creator>
<guid>khoonamoon.blogfa.com/post/734</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش شب</title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com/post/733</link>
<description>خیلی لذت بخشه شبا کنار پنجره نشستن و بیرون رو تماشا کردن. بخصوص شبایی که ماه کامله و توی آسمون شب نورافشانی می کنه. سکوتی که همه جا حکمفرماست، واقعا به روح و ذهنم آرامش می‌ده. تنها پارازیت این لذت و آرامش، چسبای روی شیشه هاست. نمی دونم درشون بیارم یا بذارم بمونن. بگذریم. گاهی کنار پنجره که می شینم، یه شمع روشن می کنم. نور لرزون شمع باعث می شه همه چیز زیباتر به نظر برسه. امشب هم از اون شباس که با این که خیلی خوابم میاد، ولی دلم نمیاد از کنار پنجره کنار برم</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 00:22:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoonamoon</dc:creator>
<guid>khoonamoon.blogfa.com/post/733</guid>
</item>
<item>
<title>جیب بزرگ، دل کوچیک </title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com/post/732</link>
<description>آدم گاهی چیزایی می بینه که هیچ جوره قابل درک نیستن. یه خانم خیلی پولدار توی ساختمون خونه ی مادرشوهرم زندگی می کنه. می گم خیلی پولدار چون وقتی وارد خونه ش می شی، انگار وارد یه قسمت از قصر شدی. از در و دیوار بگیر تا کل وسایل، لوکس بودن ازشون می باره. حالا همین خانم چند روز پیش یه توله سگ بومی بی مادر پیدا کرده برده گذاشته تو حیاط ساختمون. تا اینجاش اوکیه چون هیچ کدوم از همسایه ها ایراد نگرفتن. ولی دقیقا همون روز به من گفت می خوام برم سفر و می شه تو حواست بهش</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 09:38:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoonamoon</dc:creator>
<guid>khoonamoon.blogfa.com/post/732</guid>
</item>
<item>
<title>بی دلیل! </title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com/post/731</link>
<description>نمی دونم امروز چرا یاد آهنگ سبب از شادمهر افتادم. بعد هی تو ذهنم مرور می شد و قیافه م اینطوری 😐 بود از متن ترانه ش: سبب منم که می شکنم اما حرفی نمی زنم اگه هیچ کس برام نموند واسه اینه که سبب منم 😐 این یعنی اوج ترانه سرایی برای یه آهنگ بود که اجرا هم شد 😐 بعد ملت میان از آهنگ مهمون شادمهر ایراد می گیرن!</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 10:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoonamoon</dc:creator>
<guid>khoonamoon.blogfa.com/post/731</guid>
</item>
<item>
<title>بازم روزمره</title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com/post/730</link>
<description>چقدر دوس داشتم پرتغال بشه قهرمان جام جهانی. فقط هم به خاطر رونالدو. ولی حیف. *** امروز سالروز عقدمونه. شانزدهم خرداد هم سالروز ازدواجمون بود. هیچ برنامه ریزی خاصی نکردم واسه امروز. دلم می خواد همسر جان سورپرایزم کنه 😂 *** امروز تولد چهارتا گربه هامم هست. روزی که پیدا شدن و به من تحویل داده شدن، بردمشون دامپزشکی واسه چکاپ. دکتر گفتش که حدود دو هفته از تولدشون می گذره. دیگه حساب کردم دو هفته قبل چه روزی می شه که به امروز رسید.</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2026 17:19:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoonamoon</dc:creator>
<guid>khoonamoon.blogfa.com/post/730</guid>
</item>
<item>
<title>روزمره</title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com/post/729</link>
<description>چرا مهمونای مادرشوهر تمومی ندارن. خسته م خب. *** شکیب واسه خودش می ره باشگاه به من می گه تو هم برو. حالشو ندارم انگار. همون تایمی که اون می ره، منم واسه خودم زومبا می ذارم و باهاش تمرین می کنم. خیلی حس خوبی داره زومبا. مرسی Beto که این رقص باحال رو اختراع کردی. *** پسر دایی شکیب دندونپزشکه. شعورش ولی در سطح تحصیلاتش نیست. چشش همه ش دنبال دختراس حالا شیش هفت سالم هست ازدواج کرده. دیشب بهش گفتم دختر مردم دلش خوشه با یه دکتر وصلت کرده.</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2026 10:29:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoonamoon</dc:creator>
<guid>khoonamoon.blogfa.com/post/729</guid>
</item>
<item>
<title>آدمای عوضی</title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com/post/728</link>
<description>برادر شوهرم که قبلا گفته بودم دار و ندار خانواده ی پدری شو چند سال بعد از فوت باباشون بالا می کشه و همه رو بر باد می ده و با کلی بدهی می گرخه می ره خارج از کشور، حالا بعد از هزار سال بالاخره زن و بچه هاشو می بره پیش خودش. از روزی هم که اینا رفتن، دیگه یه ریال واریز نکرده واسه پرستار مامانشون. قرار شده بود ما کم و کسر ماهانه ی مامانشونو بگیریم، داداشه و خواهر تهرانی شون هم پول پرستار رو بدن که تقسیمش کرده بودن بین خودشون.</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 17:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoonamoon</dc:creator>
<guid>khoonamoon.blogfa.com/post/728</guid>
</item>
<item>
<title>این مدلی دیگه نوبره</title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com/post/727</link>
<description>چهارشنبه ی گذشته یکی از دوستای شکیب تماس گرفت دعوتمون کرد پنجشنبه شب با مامانش و داداش و زن داداشش و یه دوست مشترک دیگه شون و خانمش همگی با هم به دعوت اونا شام بریم یه جا لب آب بشینیم. پنجشنبه شب با شکیب رفتیم محل قرار که به خونه ی اونا نزدیک تر بود. وقتی رسیدن، دیدیم فقط داداشه و زن داداشه اومدن. اونم خشک و خالی بدون حتی یه زیرانداز. هر چی پرسیدیم پ فلانی کو بهمانی کو گفتن نتونست بیاد. شوکه شدیم اصلا.</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2026 17:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoonamoon</dc:creator>
<guid>khoonamoon.blogfa.com/post/727</guid>
</item>
<item>
<title>خاله ماهی و دایی هرمز</title>
<link>https://khoonamoon.blogfa.com/post/726</link>
<description>خاله ماهی، دختر خاله ی ننه بود. همیشه اسمش برام جالب بود. ماهی رو هیچ وقت نشنیده بودم. نه قبل از ایشون، نه بعدش. خاله ماهی بعد از رفتن ننه، از خواب و خوراک افتاد. همه ش گریه می کرد و می گفت خواهرم رفت. اونقدر بیقراری کرد که حالش بد شد و رفت توی کما. چهارم خرداد، دقیقا روز چهلم ننه، خاله ماهی هم رحمت خدا رفت. چهارم خرداد پارسال هم فریبا فوت شد. فک کن امسال چهارم خرداد هم اولین سالروز فوت فریبا بود، هم چهلم ننه بود، هم خاله ماهی رفت.</description>
<pubDate>Fri, 12 Jun 2026 09:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>khoonamoon</dc:creator>
<guid>khoonamoon.blogfa.com/post/726</guid>
</item>
</channel>
</rss>
